Archive for the ‘To Myself!’ Category

:(

June 9, 2008


حس قورباغه اي رو دارم كه رو پارچه سفيد اتاق تشريح خابوندنشو دست و پاشم با سوزن ته گرد چسبوندن به ميز :(


نه كمكي، نه فرشته اي و نه خدايي كه به اين آدم هاي عوضي بگه قبل از تشريح بايد اينو نخاعي ميكردين!!!!!!! آدم هاي عوضييييييييييييييييييييي.

در كدام بهار

May 31, 2008

در کدام بهار

درنگ خواهی کرد

و سطح روح، پر از برگ سبز

خواهد شد؟


شعر: سهراب سپهري


تشكر ويژه از خانم مريم براي انتخاب شعر.

مهديه 7 ساله از تهران

May 11, 2008

يادمه بچه كه بودم برنامه كودك يه قسمت مزخرفي داشت كه نيم ساعت اسم بچه ها رو مي خوندن و نقاشي هاشون رو نشون مي دادن! اون موقع هم ريموت و از اين جور چيزا نداشتيم و قد منم به تلويزيون نمي رسيد كه حداقل صداي مجري رو خفه كنم!!
نتيجه اينكه با اين كارم ثابت كردم در بچگي عقده اي شدم و الان داره خودشو نشون ميده ;)

كشفيات: اين نقاشي مهديه كوچولو دختر گل آقاي همكار هست، كه كافيه يه بار ببينينش تا بفهمين من چي مي گم - يه شاهكار 7 ساله :) و تنها كسي كه تونست آقاي مدير رو 10 ثانيه به هنگ كامل ببره !!!

نقاشي هاش از نظر من فوق العادن، مثلا همين يكي رو روش دقت كنين … همه تو نقاشي دارن مي خندن :) (خورشيد، كوه و دختر بچه ي تو عكس) و كوه ها پر شده از اسم علي (علي همبازي و اگر اشتباه نكنم پسر خاله مهديه اس)، خلاصه اينكه نقاشي هاش يكي از چيزهائيه كه منو واقعاً خوشحال مي كنه.

خيلي دوست داشتم عكس خودشم بذارم ولي متاسفانه هيچوقت مهديه و دوربين من تو يه زمان با هم نبودن!!!