اونشب داشتم از خستگي مي ميردم ولي چون كلبه فقط يه اتاق گرم داشت و اون اتاق گرم هم در اشغال تيم گل يا پوچ بود مجبور شدم پا به پاشون تا ساعت 10:30 بيدار بمونم و به اون بازي احمقانه كه بازي كنندگانش بجاي لذت بردن از بازي فقط سر هم داد ميزدن نگاه كنم!!!
تو عكس زير ساعت حدود 7 صبحه و همه خوابن

حالا همه بيدار شدن، صبحونه خوردن و آماده حركت به سمت ارتفاعات آسالم شديم. و تصميم گرفيتم از طريق جاده به سمت راه فرعي بريم كه فكر خوبي هم بود چون بيشتر راه رو تو مه بوديم و براي ما كه زياد به اونجا آشنا نبوديم بهترين راه براي دور موندن از سگ هاي هار و مارهاي سمي، همون راه اصلي بود كه از شانس خوبمون محيط بان محلي اونجا رو ديدم و لطف كرد و با ما همراه شد و خيلي كمكمون كرد
و در نهايت همكاري در ثبت پرتره اي براي يادگاري

يه سگ مهربون هم داشت كه دورگه از سگ و گرگ بود و تقريباً تمام سگ هاي تو مسير باش دوست بودن، اينم عكسش.

و همچنان ادامه دارد ;)……