Archive for June, 2007
در اتاق بهيموت
June 27, 2007
بر خلاف تصورم بهيموت انساني نسبتا بلند قد، با دستهايي گرم و صورتي مهربان كه وقتي لبخند ميزد به سختي مي توانستم چشمهايش را ببينم بود.
وقتي هم كه نشست مثل اين عروسك هاي آكاردئوني روي خودش جمع شد و قسمتي از شكمش قلمبه و متمايل به راست گشت.
صحبتمان (يعني صحبتش چون بيشتر او حرف زد) شروع شد و من گرسنه كه تنها منبع غذايي موجودم آدامس دارچيني اربيتي بود كه در دهانم چرت ميزد، در گوشه ذهنم بهيموت را تنها منبع غذايي موجود پيش رويم ميديدم!!!
زمان عجيبي به من گذشت با اتاقي كه احساس مي كردم ديوارهايي داشت به بلندي آسمان ولي سقفي نداشت!!!
خيلي زود گذشت و وقتي به خودم آمدم مثل لحظه اول دستم در دستان بهينموت در حال فشرده شدن بود در حالي كه همان لبخند هنگام ورودم را در چهره اش مي ديدم و داشت خداحافظي مي كرد.
و دربي داشت كه بخاطر باد كولر حسابي محكم شده بود و باز نمي شد كه اگر بهيموت اين مسئله را به من يادآور نميشد با تصور قفل بودن در اتاق احتمالاً الان دري وجود نداشت يا اگر هم داشت فقط دستگيره اي از آن باقي مانده بود!!!!!!!!!
اگر چيزي از نوشته هاي بالا دستگيرتون نشده من رو ببخشيد چون اين از اون دسته نوشته هايي هست كه مخاطبش خودم هستم!!!

